ادبیات و تهران

میدان خراسان ـ میدان اعدام

حکایت تهران

هنوز هوا تاریک بود که به خیابان جلیل‌آباد رسیدند. لب پیاده‌رو جاوید نشست با آب سرد جوی کنار خیابان سر و روی خودش را شست که خواب از کله‌اش بپرد. بعد بلند شد، بچه‌ی خواب را از بغل مادر خسته و ناتوانش گرفت، خودش بچه را آورد چون نمی‌خواست به کسی از نوکرهای ملک‌ارا که شب بیرون از خانه می‌خوابیدند در این حوالی بربخورند، تصمیم گرفته هر چه زودتر و تندتر به سوی دروازه‌ی شاهزاده عبدالعظیم و ایستگاه قطار ماشین‌دودی بروند و تا هنوز روشن نشده از این قسمت شهر دور شوند. هنوز نقشه‌ی دقیقی برای مسافرت به یزد نداشت، الان فقط می‌خواست از تهران خارج شوند و تا غروب به شاهزاده عبدالعظیم و شاید هم اگر شد به آبادی‌های دورتر برسند.
وقتی به میدان اعدام رسیدند، تک‌وتوک مردم سحرخیز به چشم می‌خوردند. جاوید و مادرش تندتند پیش می‌رفتند و از مردم نشانی گرفتند.
به خیابان خراسان که رسیدند هوا داشت روشن می‌شد، گرچه آسمان تیره و ابری بود. نانوایی‌ها، بقالی‌ها، کله‌پزی‌ها، فرنی‌پزی‌ها و حلیم‌پزی‌ها حالا باز شده بودند. جاوید دلش می‌خواست چیز گرمی برای مادرش و افسانه بخرد اما فقط یک دو هزاری طلا داشت که ثریا خانم برای او فرستاده بود و آن پول در این دکان‌ها به احتمال زیاد خرج نمی‌شد. صبر کرد. پیش رفت.
منبع: داستان جاوید، اسماعیل فصیح، نشر نو، ۱۳۷۱، ص ۷۰٫
https://t.me/TehranFestival/51

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *