که ایران چو باغی ست خرم بهار؟

1405/06/01
که ایران چو باغی ست خرم بهار؟

این یادداشت مشترک قرار بود در یک یاز شماره های مجله شهر نما منتشر شود. آن شماره آخرین شماره بود که هرگز به چاپ نرسید و نشریه به پایان رسید. 

بنوشه فرهت | شفق متولی

با سپاس ویژه از: شل سیلور‌اشتاین، ناصر تکمیل‌همایون، جان ویلیامز

که ایران چو باغی است خرم بهار؟

(در خلوت، با موسیقی متن فیلم «فهرست شیندلر» خوانده شود)

خارج از عرف: نشسته‌ام تا از تهران بنویسم… از درخت… با حال و هوای یک پاییزِ میگرن‌گون. در تمام این مدت که قرار بود بنویسم، «نوشتن» نمی‌آمد؛ رفته بود آن دورها. امروز اما درست وقتی که موهای کوتاهم را با گیره‌ی کوچکی بسته بودم و مدهوش طره‌هایی بودم که از گیره به سمت صورتم فرار کرده و به گونه‌ها پناه آورده‌اند، «نوشتن» همراه با این موسیقی به سراغم آمد. صیادِ قهار خوب می‌دانست چطور از پا بیفکند این ذهنِ درگیرِ حیات و ممات درختان را… و مرا.

پرده اول:

شل سیلور: «روزی روزگاری یک درخت بود… و درخت یک پسر کوچولو را دوست داشت و آن پسر هر روز می‌آمد و بازی می‌کردند، پسر درخت را دوست داشت و درخت شاد بود…»

 

تهران، شهری‌ست که ساختارش بر اساس «شهر نبودن» شکل گرفته است. شاید به همین خاطر است که تصویر این شهر، برای من که از زمان بودنش نبودم، یک شمای سبز است؛ بستری پردرخت. درختانی با گیسوان رها شده از چترِ افراشته که بر گونه‌های شهر رقصانند. درختان همه‌چیزِ شهر بودند؛ باطن و ظاهرش، عرصه و اعیانش، خانه و کوچه و مرزش. تهران، روستایی دوست‌داشتنی در نزدیکی شهر بزرگ ری و همه درخت بود.

پرده دوم:

شل سیلور: «اما زمان در گذر بود و پسر بزرگتر می‌شد و درخت تنهاتر، تا روزی پسر نزد درخت آمد…»

درخت به او گفت: «پسر بیا، از تنه بالا برو، از شاخه‌هایم تاب بخور، سیب بخور و در سایه‌ام بازی کن و شاد باش.»

پسر گفت: «من حالا بزرگ شده‌ام. بالا رفتن و بازی دیگر کار من نیست. می‌خواهم چیزی بخرم و سرگرم باشم. من به پول نیاز دارم. می‌توانی به من کمی پول بدهی؟»

درخت گفت: «متأسفم، من پولی ندارم. من تنها سیب و برگ دارم. سیب‌هایم را برای فروش به شهر ببر؛ آن‌وقت پول به دست می‌آوری و شاد می‌شوی.»

اقتضای تاریخِ پادشاهی کریم‌خان زند و آغامحمدخان قاجار بود و یا هر قضا و قدر دیگری، روستا به‌تدریج بالیده، کرم درون پیله، پروانه‌وار پوست انداخته و تهران، پایتخت قاجاریان شده بود. «تهران از آغاز پایتخت‌شدنش و به‌ویژه از آغاز سده نوزدهم (با شروع حکومت فتحعلی‌شاه) بسترِ اتفاقات و تغییرات کالبدی-فضایی می‌شود که یک پایتخت بدان نیاز دارد.» پایتختی، شکوه و عزت می‌خواست، هرچند کاذب و واهی. پایتخت، گذر و معبر و خیابانِ جدید می‌خواست، عریض‌تر از پیش. پس درختان، سخاوتمندانه تنه‌های سنگین خود را کنارتر کشیدند تا پایتخت تازه جان بگیرد. تبدیل شدن باغ‌های بزرگ به قطعات کوچکتر، ساخت عمارت‌های جدید، تبدیل باغ‌های برون‌شهری به باغ‌های دیوانی (مانند باغ نگارستان) و یا تبدیل زمین‌های بایر به باغ‌های ییلاقی، از نتایج این کالبدشکافی شهر بود.

پرده سوم:

شل سیلور: «پسر گفت: تو می‌توانی به من خانه‌ای بدهی؟ درخت گفت: خانه‌ای ندارم، خانه من جنگل است، ولی اگر بخواهی می‌توانی شاخه‌هایم را ببری و برای خودت خانه‌ای بسازی و شاد باشی.»

در میان همه‌ی این تغییرها، اتفاقی که در ساخت ییلاق‌های جدید اطراف شهر رخ داد، بیش از همه تهران و درختانش را تحت‌تأثیر قرار داد. حصار ناصری محدوده بزرگ‌تری را «تهران» نام نهاد و زمین‌های کشاورزی و باغات، مجاور حصار جدید قرار گرفتند. این فرصتی بود تا اعیان، وزرا و وکلا به ساخت عمارت‌های ییلاقی بپردازند. این‌گونه بود که درختان و باغ‌های اطراف حصار، یک‌به‌یک از میان رفتند. پاکسازی‌ای غیرعادلانه! نام‌هایی همچون مستوفی‌الممالک، نظام‌السلطنه، امین‌الدوله، کامران‌میرزا، منیرالسلطنه، فرمانفرما، وثوق‌الدوله، امین‌الملک، مخبرالدوله، علاءالدوله، ظل‌السلطان و امین‌السلطان در اسناد این دوران، گواه از دست رفتنِ سبزینگی شهر است.

پرده چهارم:

شل سیلور: «درخت گفت: برای خود بلمی بساز، آنگاه می‌توانی با آن از اینجا دور شوی و شاد باشی.»

ساختن بلم، تنها راه باقی‌مانده برای نجات بود. تهران در سراشیبیِ از دست دادنِ سبزینه‌های استوارش، تلاشی دوباره را آغاز کرد. تعریف محدوده‌های سبز، لحاظ کردن قطعاتی تحت عنوان «ریه‌های شهر» و محدودیت ساخت‌وساز در آن‌ها، از جمله راهکارهایی بود که با هدف برگرداندن طبیعت به شهر پیشنهاد و عملی شدند.

پرده آخر:

شل سیلور: «پسر تنه درخت را برید، بلمی ساخت و بر آن سوار شد و دور شد و درخت شاد بود… اما نه به‌درستی.»

قوانین اما تنها زمانی ره به جایی می‌برند که همراهی اشخاص را با خود داشته باشند. در گذر زمان نفهمیدیم چه شد که مردمی که با چنار تجریش عکس یادگاری می‌گرفتند، پیت‌های حلبی‌شان را پر از نفت کردند و به قصد ریشه‌ها رفتند؟ چه شد که باغ‌ها خشکیدند و شهرداری‌ها در جواب اعتراضات مدنی گفتند: «باغ موردنظر مالک خصوصی دارد1»؟ چه شد درختان رنجور و تنها شدند؟

پرده پس از آخر:

شل سیلور: «پسر گفت: من دیگر به چیز زیادی نیاز ندارم، بسیار خسته‌ام، تنها جایی برای نشستن و آسایش می‌خواهم، همین.»

 

«غمگین، شیرین، موقر، قدرتمند…» این‌ها تنها تعدادی از کلماتی‌ست که برای توصیف تجربه پس از شنیدن موسیقی متن «فهرست شیندلر» می‌توان بیان کرد. صدا در گوش، از آن دورها می‌رقصد و نرم‌نرم پیش می‌آید و مرا در خود می‌کشد. بی‌اعتنا به ساعت که به صبح رسیده، برای هزارمین بار در گوش می‌کشمش. با حسی غریب؛ مثل حسِ تمام آن هزاران باری که در ولیعصر چنار کاشته‌ایم. چنارهای بلند، رها و به وقارِ این صدا. تهران به شیوه‌ای متفاوت و درون‌زا به وجود آمد، به مددِ حضور درختانش. تهران به درخت‌هایش شهره بود، برخلاف اصفهان و شیراز که به نقش‌ونگار گنبدها مشهور بودند. خودِ ما اما سوزاندیم، خشک کردیم و… آرشه بر تارها سوز می‌کشد. نفهمیدیم چه شد که سوزِ ما بر درختان نشست.

تهران! مادرِ درخت از دست داده! از کجا تا به اینجا صبور شده‌ای؟

1.تاریخ یازدهم آبان ماه 94 واکنش شهردار منطقه 01 تهران به اعتراض شورا شهر نهبت به تخریب » آفتاب یزد « اشاره به خبر منتظر شده در روزنامه یک باغ: باغ مورد نظر مالک خصوصی دارد.

💬 نظرات کاربران

  • در حال بارگذاری نظرات...

📝 افزودن نظر جدید