ادبیات و تهران

مترو تهران

حکایت تهران

ناهار همان‌جا دربند املت خوردم و بعد برگشتم پایین. سوار متروی تجریش شدم که بروم سمت باغ ملی. ایستگا مصلی گیر کردیم و معطل شدیم و بعد مردم گفتند یکی خودش را انداخته زیر قطار. همه جمع شده بودند که ببینند چه خبر شده. از این کار همیشه نفرت داشتم. وقتی می‌دیدم یک جا دعوا شده و همه‌ی مردم با هیجان دارند خودشان را می‌رسانند تا چیزی از دست ندهند، رویم را می‌کردم آن طرف و راه خودم را می‌رفتم.سریع راهم را بین جمعیت باز کردم و از مترو آمدم بیرون. برای خودم یک آب پرتقال پاکتی خریدم و رفتم سر یک کوچه ایستادم. به ماجرای مترو فکر کردیم. تا قبل از آن فقط توی فیلم‌ها دیده بودم یکی خودش را بیندازد روی ریل. البته این دفعه هم چیزی ندیده بودم اما اگر واقعیت داشت معنی‌اش این بود که همان قطاری از روی آن آدم رد شده که من هم داخلش بودم. بهش که فکر می‌کردم، مو به تنم راست شد.

  • منبع:«آهنگ اجتماعی»، آیین نوروزی، در: داستان تهران، داستان‌های برگزیده اولین دوره جایزه داستان تهران.
  • https://t.me/TehranFestival/65

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.