ادبیات و تهران

برج میلاد

حکایت تهران

ماشین‌ها راه می‌گرفت و گاز می‌داد. می‌انداخت توی خط ویژه. چراغ قرمز بلوار دریا را هم رد کرد. شانس آوردیم که پلیس نبود زیر باران. من خیس شده بودم و می‌ترسیدم بچه پرت شود بیرون. منیر زیر لب فحش می‌داد. می‌گفت: دکتر سعیدی خوب نیست؟ نه، پس چنار خوب است. خاک بر سرت.
آیِ خاک را هم می‌کشید. گفت: فقط ربط دکتر سعیدی و رودخانه را نفهمیدم. تهران رودخانه‌ای ندارد؟ حتی یک رودخانه‌ی کوچک هم ندارد؟
از اتوبان شیخ فضل‌الله که پیچیدم توی همت شرق، دیگر راهی نبود تا خروجی برج میلاد. منیر قهقهه زد. «واقعا داریم می‌رویم توی برج؟ دیوانه‌ایم؟»
دو خروجی گفت زن چنار موتور را نگه داشت. منیر بچه را داد به من و پرید پاییم. از شیشه‌ی خیس عقب کابین موتور می‌دیدمش. با چنار حرف می‌زد…
نگاه کردم به برج. از اینجا چقدر بزرگ بود. چقدر تمیز بود. سرم گیج رفت. یک قدم عقب رفتم. منیر مرا کشید توی یک سالن تمیز و ساکت. سالن یک دایره‌ی بزرگ بود، خلوت‌وروشن که دورش می‌چرخیدیم. باز سرم گیج رفت.
منبع: «رود»، نسیم مرعشی، در: داستان تهران، داستان‌های برگزیده اولین دوره جایزه داستان تهران.

  • https://t.me/TehranFestival/59

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.