ادبیات و تهران,  داستان تهران

پارک وی

حکایت تهران

توی ترافیک پارک‌وی، فرشته بی‌آن‌که نیم‌نگاهی حتی بیندازد به شمیم، همان‌طور که از پنجره دختر گل‌فروش را نگاه می‌کرد، گفت: «من می‌دونم مرض تو چیه. تو عین دختربچه‌های احساساتی شونزده‌ساله می‌ترسی، می‌ترسی از مملکتت بری.»
شمیم داشت نگاه می‌کرد به شماره‌های دیجیتال قرمز کنار چراغ راهنما. سی‌وسه ثانیه‌ی دیگر باید این لکه‌ی قرمز، این زخم و خون و عفونت را که بوی زخم زبان‌های فرشته را می‌داد تحمل می‌کرد.
فرشته گفت «تو می‌ترسی توی هواپیما گریه‌ت بگیره. می‌ترسی دلت واسه مامانت، واسه قبر بابات تنگ بشه.»
صدای دختر گل‌فروش پیچید توی ماشین که «خانوم، گل بدم؟»
فرشته گفت «ببرم سر قبرم؟ گل می‌خوام کجای دلم بذارم؟»
دختر گل‌فروش هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت «واسه این آقا…» و با چشم به شمیم اشاره کرد.
فرشته با صدای بلند و عصبی خندید و گفت «این آقا خودش گله! یه روز از خاک دل بکنه پژمرده می‌شه.»
شمیم ترمزدستی را کشید و در ماشین را باز کرد. چراغ سبز شد. از ماشین پیاده شد. ماشین پشت‌سری بوق زد. شمیم بی‌آن‌که اعتنایی بکند راهش را کشید و رفت سمت ولی‌عصر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.