ادبیات و تهران,  داستان تهران

اوین و سعدآباد

حکایت تهران

پیچ‌های اوین را تخته‌گاز می‌روم. سربالاییِ کنارِ کلانتری را با دنده دو بالا می‌روم. وقتی تهران این‌جوری خلوت باشد، آدم می‌تواند احساس قهرمان‌های رالی را داشته باشد. میدان دانشگاه را دور می‌زنم و بلوار را بالا می‌روم. چراغ‌های بلوار که خاموش است یک شکلِ دیگر است. انگار قهر کرده. کوچه پس‌کوچه‌ها را می‌پیچم. از خیابان سیزدهم می‌اندازم توی بزرو و از آنجا بالای سعدآباد. پرنده پر نمی‌زند. اگر هم کسی توی شهر بماند این مایه‌دارها نمی‌مانند.
تا پایین خیابان سعدآباد پُر است از پیکان‌ها و پرایدهایی که وسط خیابان ایستاده‌اند و کنارشان پتو پهن شده و بچه‌هایی که از سر و کولِ ماشین‌ها بالا می‌روند.
توی میدان گُله‌به‌گُله آدم نشسته. روی چمن‌ها وسط خیابان توی پیاده‌رو. عین سیزده‌به‌در. دم‌شان گرم. عشق و حال. یک گَلّه دختر و پسر هفت هشت ساله دارند توی چمن‌های وسط میدان می‌دوند و جیغ می‌زنند. بچه‌ها دنبال هم می‌دوند، جیغ می‌زنند، می‌خندند، جیغ می‌زنند.

  • منبع: نگران نباش، مهسا محبعلی، نشر چمشه، ۱۳۸۹٫

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.