ادبیات و تهران,  داستان تهران

هفتِ تیر تا حافظ

حکایت تهران

تا جمهوری را پیاده رفت و منتظر خطی‌های بهارستان ماند. ماشینی نبود. توی خیابان ماشینی نبود چه برسد به ماشینِ خطی بهارستان. خواست کیف را بیندازد توی سطل آشغال و برود. خواست کیف را بیندازد توی مسجد لرزاده و فرار کند، خواست دوباره برود روی پل هوایی و پول‌ها را پَر بدهد وسط اتوبان ولی برای تاکسیِ سبزی دست تکان داد و گفت: هفت تیر. تمام راه تا هفت تیر فکر می‌کرد برگردد و خسارتِ راننده پراید را بدهد تا موتوری برسد به بچه‌اش. رفته بود همین کار را بکند اما موتوری پول‌ها را نگرفته بود. گفته بود: با پول درست نمی‌شه، بچه سرطان داره، دعا کن براش.
از هفت تیر تا سرِ آبان پیاده رفت و به ویترین کتابفروشی‌ها نگاه کرد. آخرین باری که کتاب خریده بود یادش نمی‌آمد اما آخرین سوسیس‌بندری‌ای که خورده بود، آخرین دیزی شریکی، ته‌چین بادمجان یادش بود. تهران پر شده بود از ساندویچی و رستوران و سرپاخوری. در یک لحظه فهمید بیشتر از آنکه او تغییر کرده باشد شهر تغییر کرده.
به رستوران سورن که رسید می‌دانست همه‌چیز تغییر کرده. هم خودش هم شهر هم چیزهایی که می‌خواهد. رستوران پر بود از زن و مردهای مسن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.