ادبیات و تهران,  داستان تهران

سپه-شاپور

حکایت تهران

چهار پنج سال است که من اقلا روزی چهار مرتبه توی این اتوبوس‌های خط میدان سپه ـ شاپور سوار می‌شوم. غریب این است که من در این اتوبوس‌ها بیش از آنچه در عرض هشت سال در مدرسه‌ی ابتدایی و دو سال در مدرسه‌ی متوسطه درس یاد گرفتم، چیز فهمیدم. این مطلب خیلی هم غریب نیست برای آن‌که من اصلا بچه‌ی کودن و کم‌رویی بودم. هر وقت مطلبی را دو یا سه مرتبه نمی‌فهمیدم و از معلممان ـ خدا بیامرزدش ـ می‌پرسیدم، او می‌گفت: «بعضی‌ها هیچ‌وقت نمی‌فهمند.» اما در این اتوبوس‌ها یک چیز مهمی دستگیر من شد. گاهی اتومبیل‌ها هنوز پر نشده بود و اجبارا به زور اوقات‌تلخی مسافرین تا نزدیک چهارراه حسن‌آباد می‌رسید. در این صورت شاگرد شوفر البته کاملا مواظب بود که کجا مسافری می‌خواهد سوار شود. اتفاقا اگر نمی‌دید، شوفر می‌گفت: «حواست کجاست؟ یاالله ده‌شاهی را بینداز تو.» و یا «ده‌شاهی را از سر راه بردار.» در هر صورت این ده‌شاهی خیلی تکرار می‌شد و البته مقصود از ده‌شاهی مسافر بود. هر نفر آدم برای شوفر ده‌شاهی می‌ارزید. درصورتی‌که این آدم گاهی مثلا حاجی علی آقا چوبچی بود که بیش از صدهراز تومان تمول داشت و یا رییس اداره‌ی دوّاب بود که هشتصد تومان سرقفلی داده بود و به غیر از دو سه هزار تومان منافع، ماهی چهارصد تومان حقوق داشت. همچنین خود من در روزی که حقوق گرفته‌ام و قریب به هفتصد ده‌شاهی دارم، قیمت من برای او همان ده‌شاهی بود و روز پیش از حقوق هم که پس از پرداخت پول بلیت، جیبم مثل قلب مؤمن پاک می‌شد، قیمت من برای او فرقی نمی‌کرد.

  • «سرباز سربی»، بزرگ علوی، در: داستان‌نویسان امروز ایران، به کوشش تورج رهنما، نشر توس ۱۳۶۳٫
  • https://t.me/TehranFestival/19

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.